دلبرّ من هست جانان، يك كمي هم بيشتر
ميكنم قربانِ او، جان، يك كمي هم بيشتر
تا هفشده دست رختِ نو براي خود خَرَد
بنده را ميسازد عريان، يك، كمي هم بيشتر
چون كه ميخواهد كند از حقِّ زن دايم دفاع
ميكشد هر روز قليان، يك كمي هم بيشتر
آخرِ هر ماه، وقتي بنده ميگيرم حقوق
ميشود يك روزه خندان، يك كمي هم بيشتر
روزِ بعدش، بس كه اخم و تخم و دعوا ميكند
ميشوم مخلص هراسان، يك كمي هم بيشتر
لنگه كفش است و ملاغه، هي نثارم ميكند
ضمن آن، فحشِ فراوان، يك كمي هم بيشتر
ارتباط ظالم و مظلوم كرده برقرار
چون حديثِ فيل و فنجان، يك كمي هم بيشتر
مويِ سر تا ناخن پارا كند هر روز رنگ
ميشود طاووسِ الوان، يك كمي هم بيشتر
رنگِ رويِ بنده هم، از ترس، دايم ميپرد
ميشوم چون بيد، لرزان، يك كمي هم بيشتر
يك كمي هم بيشتر خواهد كه ترساند مرا
ميزند حرف از «مامانجان»، يك كمي هم بيشتر
خانهيِ مستأجريمان، هست در پايينِ شهر
خانه ميخواهد به شمران، يك كمي هم بيشتر
با حقوقِ كارمندي، ميزند حرف از سفر
گه سوئد خواهد، گه آلمان، يك كمي هم بيشتر
با هواپيمايِ روسي كاش پروازي كند
تا كه گردد درب و داغان، يك كمي هم بيشتر
الغرض، از لطفِ ايشان، بنده از سي سالِ پيش
ميدهم جان زيرِ پالان، يك كمي هم بيشتر
بس كن «آرش»! يك كمي انگار ميخارد تنت
ميشوي خيلي پشيمان، يك كمي هم بيشتر
روْمانتيك ايك، بيزه جؤور ائتسه نازلي يار، سئوهريك
توتاندا، دوْوشانا تاي، قاچسا اوْل نيگار، سئوهريك
بگنمهريك گؤزهلين ساغ – سلامت اوْلسا گؤزو
باخاندا، تيرياكيلر تك اوْلا خمار، سئوهريك
غريبه ملّتايك، اوْغلان! شعورلا يوْخ ايشيميز
ناغيللا شعره فقط وورغونوق، شعار سئوهريك
دئسه خانيم بيزه: «جان!»، تئزجه مشتبه دوشهريك
چغير- باغيرلا دئسه گونده: «زهرِمار!» سئوهريك
حياتدا اوْلسا، بشر سانماريق هُنَر اهلين
اوْ گون كي جان وئريب، اوْلدو يئري مزار، سئوهريك
بير علم اهليني گؤرسك، دؤنوب، دوْداق بوزهريك
توْپ اهلينه ائلهييب بوْللو افتخار، سئوهريك
اورهكده گيزله دهريك اهل- عيال محبّتيني
گؤرهنده ياد بالاسين، لاپدا آشكار سئورهريك
سوپورگهچي اوْلا همشهريميز، گيجيك لنهريك
غريبه اوْلسا بيزيم شهره شهردار، سئوهريك
چوْخ ادّعا ائدهريك، وورغونوق گؤزهل مارالا
ولي يالان دئييريك، ائتمهيه شكار سئوهريك
سوْنا حامام لارينا، آيدا اللي يوْل گئدهريك
ووجود دا بلكه اوْلا ذرّهجه بُخار، سئوهريك
گئدهنده دوكتوره، تئز نومره وئرسه، شكلنهريك
بئش- آلتي آي ويزيته چكسهك انتظار، سئوهريك
نه معرفت؟ نه محبّت؟ بولار تعارف دور
وئرهرسه دوْست بيزه گونده شام- ناهار، سئوهريك
سنينده طنزلي شعرين، ياپيشدي «آرش» خان!
ولي، كتاب يئرينه پايلاسان «دوْلار» سئوهريك
حميد آرش آزاد
نگارا! چهرهات، چون لامپِ كم مصرف، درخشان است
به سر، زلفت، مثالِ حالِ اينجانب پريشان است
«هدفمند» است، اي جانان! مگر يارانهي عشقت
كه بحثِ آن، ميانِ عاشقان، خيلي فراوان است؟
شدي هفتاد ساله، باز خود را بچه ميداني
به دستت، بهرِ اثباتش، سجلِّ تازه عنوان است
عزيزّ من! سجلِّ است اين و يا يك مدركِ جعلي
شبيه دكتراي عدّهاي از اين وزيران است؟
شعار و وعدهات محكم، چو بعضي از مواضعهاست!
عملهايت ولي وارفته، مثلِ بندِ تنبان است
تجمع ميكنند هر روز و هر دم خواستگارانت
سرِ كويِ تو، هر دم مثلِ تهران، وعده باران است
يكي، از كفشِ چيني قصّهها گويد براي تو
يكي در كارِ تبليغات آجيل لهستان است
يكي گويد تو را سازد غني گر «بعله» را گويي
حمايت ميكند هر جا كه وضعت نا به سامان است
همه جمعاند دورت، چون مگس اطراف شيريني
كلاهت را بچسب، اي نازنين! صد حيله پنهان است
عزيزم! درصدِ نازِ تو، هر دم ميرود بالا
چرا مثلِ تورّم، عشوه و نازت شتابان است؟
چرا مهريّه، ارزِ معتبر ميخواهي از مخلص؟
نميداني «ريال» است اين حقوقم، يا كه «تومان» است؟
بيايم با هواپيماي روسي بر سر كويت؟
تكان خورده مگر اين مخ؟ و يا جانِ من ارزان است؟
چنان كردي تو با «آرش» كه ترسيده زعشقِ تو
حديث اين روابط، چون حديث فيل و فنجان است
پيس زماندير، سئوگي اهلين ايندي دلبر قوْرخودور
بسكي آرواد حقلرين، يار ائتميش ازبر، قوْرخودور
بير اله باشماق تايي آلميش، بير الده وردنه
ديلده بئش يوز سؤز – سؤيوشله، نازلي دلبرقوْرخودور
بير طرفدنده موقت عقد چون آزاد اوْلوب
تيترهيير هرگون عصبلر، آروادي ار قوْرخودور
فوتباليست ايستير آبي، يا قيرميزا بير قوْل وورا
چونكي تهرانلي دگيل اوْ، تئزجه داور قوْرخودور
غم يئمه، چون داورينده يوْخدو چوْخ امنيّتي
هئچ يازيق چايدا ايچهنمز، چون سمار قوْرخودور
بير شوْفئر ايستيركي خلوت يئر تاپيب، پارك ائيلهسين
تئز اوْنو بير تابلو، هم اوستونده «پنچر» قوْرخودور
شاعر ايستير مئي ايچه«خيام»كيمي، «حافظ»كيمي
چون بيلير «تعزير»له «حد» وار، الده ساغر قوْرخودور
اهل- عياللي بير يازيق مستأجري، ائو صاحبي
گونده قيسقانجا قوْيوب- بير ايل سراسر قوْرخودور
پول وئريب هندوستانا، پاكستانا، آلديق دويو
هئي وئرير «بهداشت» اخطار، هئي مكرّر قوْرخودور
انگليس «تحريم» ائديركي، ساتماسين هئچ زاد بيزه
نانجيب آمريكادا اوْنلا برابر قوْرخودور
چينده هر بيرزاد ساتير، آنجاق نه زادلار؟ زير- زيبيل
اوْن نفر دوشمندن آرتيق، بير برادر قوْرخودور
بيردهكي، روسيّه وئرميش چوْخ گؤزهل طيّارهلر!
عزراييلدير سانكي، آچميش اوچماغا پَر، قوْرخودور
آلچي دورموش بختين، «آرش»! چال، اوْخو، اوْينا، سئوين
هم سني دوشمن ازير، هم يار- ياور قوْرخودورچون چيخار چوْخ- چوْخ اوْلوبدور من اوچون، آز دا گلير
او ْدو بير عؤمر قارين آج قاليب، اللرده خمير
قبريمين توْرپاغي گؤردون شوْرا قوْيموش، قيناما
گئجه- گوندوز خوْرهك اوْلموش منه شوْر، كؤهنه پنير
آلتميش عؤمر ائلهديم، دونيا بئزيكديردي مني
واي يازيق خضرهكي، اوْلموش ابدي عؤمره اسير
هئي جان آتديم اؤزومه منده چؤرهك پاپماق اوچون
چون مايا اوْلمادي الده، چؤرهييم اوْلدو فطير
ياشاييش بوردا ائله سيخدي، سويوم چيخدي منيم
بوندان آرتيقدا دئييرلر سيخاجاق بيرده قبير
دؤيدولر دونيادا، بيلديكلريمين خاطرينه
دؤيهجك قبردهده، بيلمهمك اوستونده، نكير
قوْرخورام بنده، جهنمدهده مستأجر اوْلام
بلكه مسكن ايشينه، اوْردادا وار چوْخلو وزير
حوري يوْخ، هئچ منه اؤز آرواديمي وئرمزلر
چونكي يوْخسوللوق ائديبدير اوْنو مندن دلگير
بيرينينده يئري جنّتده اوْلار يوزمين قصر
حوري- غلمانلا اوْتاقلار دوْلاجاق دير بير- بير
ساخسي قابدا منه «زقّوم» وئرهجكدير شكسيز
اوْنا دا بير چيني بوْشقاب دوْلو زيتون- انجير
«حافظ» آچميش سؤزو «مئي»دن، دانيشيب «مُيئخانا»-دان
بئله سؤزلر، اوْلونور ايندي «حقيقت» تفسير
من «حقيقت» ائدهرك قصد، دئسهم بير حق سؤز
اوْنو «مئي» تفسير ائديب تئزجه يازارلار تعزير
نه بو دونيان آباد اوْلموش، نه اوْ دونيان، «آرش»
كاشكي، شعرين يئرينه، سنده اوْلايدي تزوير
«غلامحسين فرنود» عزيزم،
حتي «شير ايستاده» را هم به زانو درميآورند!
...
...
دخترم!
تو امروز، اشك ديدي در چشمان من،
و در چشمان قشنگ تو، اين پرسش كه:
- «مگر يك پدر، يك مرد هم ميگريد؟!»
عزيز كوچولويم!
تو، هنوز آن اندازه بزرگ نشدهاي كه
زندگي را بشناسي،
بيگمان اگر زمان و مكانش فرا رسد
تو، خواهي ديد،
همه خواهند ديد كه
حتي فيلها هم مي گريند!
ناظم حكمت
حدود 12 سال پيش بود. داشتم در سهراهي تربيت، از عرض خيابان رد ميشدم. درست در وسط خيابان و روي خطكشي عابرپياده، دستي بازويم را گرفت. برگشتم و صاحب دست را نگاه كردم. مردي متين و موقر بود، اما خودماني و دوست داشتني. تقريباً هم سن و سال خودم به نظر ميرسيد، شايد دو سالي بيشتر يا كمتر از من داشت. كت و شلواري به رنگ سرمهاي پوشيده بود كه در عين كهنه بودن، بسيار تميز و اتو كرده بود.
نامم را بر زبان آورد و بدون سلام و احوالپرسي معمولي، با لحني شتابآلوده گفت: «تو چرا به جاي اين كه بيشتر به طنز بپردازي، در نشريه جدول طرح ميكني؟ حيف آن قلم و آن استعداد نيست؟!»
مثل اين كه براي رفتن، شتاب داشت. شايد هم نميخواست در وسط خيابان، بيشتر بايستد و من را هم بايستاند. بدون خداحافظي، برگشت و رفت. بعدها از يك دوست شنيدم كه نامش «محمد قاضي» است و در ادارهي ثبت احوال كار ميكند. بعدترها، پيش او رفتم و با هم، دوست شديم. ولي نميدانم چه دليلي داشت كه برايش توضيح ندادم كه شغل من «روزنامهنگاري» است و به خاطر لقمهاي نان، مجبورم جدول هم طرح بكنم. حداكثر كاري كه ميتوانم انجام بدهم- البته در اصل، انجام ندهم- آلوده شدن به بعضي چيزهاي اين حرفه است كه البته اينها را هميشه رعايت كردهام، نتيجهاش هم اين وضع زندگي است كه دارم كه البته نه خودم و نه اعضاي خانوادهام، از وضع فعلي گلهاي نداريم و بيشتر از اين را هم، به قيمتهاي رايج بازار اين شغل، نميخواهيم و پشيمان و حسرتزده هم نيستيم.
***
غلامحسين فرنود عزيزم، از خيلي سالها پيش به من محبت داشت. اما اين محبت را براي نخستينبار، زماني كه در هفتهنامهي «كار و نيرو» مطلب مينوشت، به صورت «كتبي» درآورد. بعدها نيز طي چند مطلب با عنوان «به سوي آفتاب» اين محبتها را به اوج رساند و در همين امسال نيز در روزنامهي «عصرآزادي» و در ستون ثابتي به نام «در بساط نكتهدانان» بيشتر شرمندهام كرد.
در برابر اين همه نيكي و محبت، حتي يك تشكر شفاهي يا كتبي هم از اين يار ديرين نكرده ام، اما چندين و چند بار، هم در خانه و هم در جمع دوستان همدل، گفتهام كه اين قبيل محبتها، تأييدها و حمايتها- كه البته نقدهاي بسيار ارزشمند و گاهي گزندهاي نيز در خود داشتهاند- وظيفه، يا در اصل «بار» من را سنگينتر ميكنند و مطمئن نيستم بتوانم خودم را به جايي برسانم كه آن شايستگي را داشته باشم. اما از تلاش نخواهم ايستاد تا...
براي «محمد قاضي»، آن عزيز زود از دست رفته كه ياد و نامش هميشه جاويد خواهد بود، توضيحي در مورد انتقادش ندادم. اما دوست دارم در پاسخ به فرنود عزيزم، به چند مورد بپردازم:
در مورد دوچرخههايي با مارك «شير ايستاده» و «شير نشسته» نوشته و دربارهي دوچرخههاي خودش و من، خاطراتي را به ياد آورده بود. ما، در محلهي خودمان، به اين دوچرخهها «شير برپا» و «شير خوابيده» ميگفتيم و همه عقيده داشتند «شير خوابيده» محكمتر و بهتر است. اما دوچرخهي من كه در 16 سالگي خريده شد، درست مانند دوچرخهي فرنود، هيچ كدام از اينها نبود. دوچرخهاي مونتاژ محلهي خودمان بود كه هر تكهاش به يك «مارك» تعلق داشت. تنها تفاوت آن با دوچرخهي فرنود اين بود كه مال من، اگر چه پولش از محل دستمزدها و پساندازهاي خودم فراهم شده بود، ولي آن را پدر خريد و از قصد، يك دوچرخهي بلند شماره 8 خريد كه خودش هم بتواند سوار بشود. اما طوري شد كه خودش وقت و حوصلهي سوار كردن پيدا نكرد و من كوتاهقامت هم، قدم نميرسيد كه بتوانم روي زين بنشينم و آن را برانم!
فرنود تذكر داده بود كه در تيتر دايمي نوشتهام در «پيام آذربايجان» به جاي «از ما گفتن....» «از من گفتن...» بنويسم. كلامش به دلم نشست و به سفارش فرنود گوش كردم و آن تغيير را دادم. در اين مورد، حق با فرنود بود. در سرزمين ما، به «من» خيلي ظلم شده است. بزرگترها، به جاي آن، از ضمير «ما» استفاده كردهاند و كوچكترها نيز هرگز واژهي «من» را به زبان و قلم نياورده و در زمان گفتن از خود، واژههايي مانند «بنده»، «حقير»، «اينجانب»، «چاكر»، «جاننثار»، «فدوي» و... را به كار بردهاند كه البته اين رسم، يك روز و حتماً بايد منسوخ بشود.
«غلامحسين» عزيزم در آن نوشته، من را به «شير» تشبيه كرده و گفته بود كه «شير، بايد ايستاده باشد» در ادامه نيز، از خانم «معصومه شكوهي» تشكر كرده و در حق ايشان دعاي خير نموده كه ستون مربوط به بنده- «از من گفتن...»- را به صورت عمودي در صفحه قرار داده و «شير» را «ايستاده» كرده است. در اين مورد، خود من هم از خانم «شكوهي» سپاسگزاري كردم و از ايشان خواستم كه آن ستون را هميشه «عمودي» و «ايستاده» به چاپ برساند، ولي خانم سردبير...!؟
دلم ميخواهد در رابطه با شير، چند جملهي معترضه هم در اينجا بياورم. نميدانم برنامهي «راز بقا» را از سيما تماشا ميكنيد يا نه؟ يك بار كه من اين برنامه را نگاه ميكردم، صحنههايي از جنگلهاي افريقا را نشان ميداد و گوينده ميگفت كه از چند سال به اين طرف، كفتارها دست از مرده و مردارخواري برداشتهاند و اينك به طور دستهجمعي، به شكار جانوران زنده ميروند و آنها را ميدرند و ميخورند. با شنيدن اين چند جمله، من پيش خودم فكر كردم كه لابد كفتارها هم رو به تكامل ميروند و از آدمها، چيزهايي را ياد ميگيرند و مثلاً ميخواهند بعد از اين «مردهپرست» باشند و به مردهها احترام بگذارند و در عوض، زندهها را لت و پار بكنند و بخورند!
در همان برنامه، ديدم كه جمع كفتارها، يك بار به يك پلنگ هجوم آوردند و گورخر نيمه جاني را كه او شكار كرده بود، از دستش گرفتند و نوش جان كردند و پلنگ فلك زده هم، هيچ مقاومتي از خود نشان نداد و راهش را كشيد و رفت!
در يك صحنهي ديگر، پنج تا شش كفتار، بر سر يك شير پير ريختند و او را دريدند، طوري كه چند دقيقه بعد، تنها تعدادي استخوان و دو تا گوش و يك دم از سلطان جنگل باقي مانده بود. البته در مورد راز باقي گذاشتن آن دو تا گوش، من تا حالا فكري نكردهام كه به يك كشف علمي هم برسم.
دوست عزيزم- غلامحسين فرنود- دستكم دوبار از من ايراد گرفته كه چرا از تواناييهاي خودم در نگارش «نثر طنزآميز» غافل هستم و بيشتر ترجيح ميدهم يك «شاعر طنزپرداز» باشم. فرنود در ضمن اين را هم عنوان كرده بود كه «سرودن شعر طنزآميز به خاطر خواندن در محفلها»، شاعر را وادار ميكند كه سطح «طنز» را تا حد «لطيفه» پايين بياورد.
من، اين ايراد را وارد ميدانم و عقيده دارم كه گاهي در شعر، بخصوص در نوع محفلي آن، مقام طنز نهتنها به اندازهي لطيفه، بلكه تا حضيض «هجو» و مسخرگي و لودگي هم پايين ميآيد و خود من هم، تعدادي از اين قبيل چيزهاي كوچه و بازاري ساختهام.
اما توجيهي كه در اين مورد ميتوانم بياورم- كه البته اين توجيه، حتي خود من را قانع و مجاب نميكند، چه رسد به انساني در سطح غلامحسين فرنود- اين است كه «نثر» زياد در يادها نميماند و خيلي زود فراموش ميشود. اما «شعر» به اين دليل كه داراي وزن و قافيه و رديف است، در ذهنها ميماند و سينه به سينه منتقل ميشود. در ضمن، نثر يك پديدهي فاخر است و عامهي مردم از آن لذت نميبرند و چندان اعتنايي به آن نميكنند. در صورتي كه مسايل مطرح شده در طنز، اغلب «اجتماعي» هستند و براي «عامه» ساخته ميشوند و به همين دليل، بايد در سطح «عامه» باشند، به شرطي كه خود شاعر هم خوشسليقه باشد و تفاوت ميان «عامه» و «عوام» را بداند.
راستي، فرنود عزيزم! كدام يك از اين دو مصراع را قبول داري؟ «پير، پير است، گرچه شير بُوَد»؟ و يا اين كه «شير، شير است، گرچه پير بُوَد»؟!
من كه خودم در انتخاب، درماندهام. در ضمن، ديدي چه اندازه از ضمير «من» استفاده كردم؟ ايستاده ماندن شير هم، حالا ديگر بستگي به لطف «سردبير» در نشريه و... در.... دارد!
دوكتور بويورور: «مين جوره نعمتدن اوزاق گز
تاپسان، يئ بيرآز سوْوزو- چؤرهك، اتدن اوزاق گز»
ائو صاحيبي، دستور بويورور: «ايل باشا چا تميش
مستأجر آقا! آرتيق اقامتدن اوزاق گز»
واعظ بويورور: «پولكي وار، ال چيركينه بنزهر
قوْي من تالاييم، سن، بالا! ثروتدن اوزاق گز»
گئتسه قيزا ائلچي، آناسي تئز وئرهراخطار:
«ائوله ماشينين اوْلماسا، وصلتدن اوزاق گز»
وارلي وئرهر احسان، ائلهير پوللونو دعوت
سؤيلر فقيره: «گئت، بو ضيافتدن اوزاق گز»
آرواد بويورار: «آل منه بير بوْللو جواهر
يوخدوري پولون، ائوده محبتدن اوزاق گز»
قبره قوْيولان گونده، «نكير» سؤيلهيهجكدير:
«دوز سؤيله جواب، يئرسيز حكايتدن اوزاق گز»
قبر اوسته گليب گونده، طلبكار دئيهجكدير:
«بوْش چيخدي چكين، بوردادا راحتدن اوزاق گز»
قوْرخوم بودو، محشرده ملايكده بويورسون:
«پولسوزلارا يئر قالمادي، جنّتدن اوزاق گز»
گئتسهمده بهشته، منه «رضوان» دئيهجكدير:
«مئيوه يئمه، آرخلارداكي شربتدن اوزاق گز»
حوري دئيهجك: «بيرجه قاريشدير بوْيونة، آنجاق
يوْرما الي، شومشادكيمي قامتدن اوزاق گز»
قبر اوسته گليب گونده، طلبكار دئيهجك دير:
«بوْش چيخدي چكين، بوردا دا راحتدن اوزاق گز»
چوْخلار منه چوْخ سؤز دئميش، هم ده دئيهجك دير
آنجاق دئمهييرلر كي: «فلاكتدن اوزاق گز»
تنقيد يازانين، باش- قولاغي ساغ قالا بيلمهز
«آرش»! بو مقاماتلا ظرافتدن اوزاق گز
گئجه چكديم باشيما يوْرغاني، راحت ياتديم
قوْوب هر بير كسي، ائتديم ائوي خلوت، ياتديم
ايچي طاووس توكر، يوْرغان- دؤشهگيم وار، آل ايپك
گئنه مين نازلا، ووروب اوْنلارا منّت، ياتديم
چون گورودومكي، ناغيلسيز يوخو گلمير گؤزومه
اوْخويوب «خسرو- شيرين»دن حكايت ياتديم
پخميهيم بنده مگر «مجنون» اوْلام يا «فرهاد»؟
گئنه «خسرو»- لوغو ائتديم گئجه نيّت، ياتديم
وجدان ايستيردي اوْيانسين مني بيرآن يوخودان
بئله ايش گؤردوم، اوْنو چولغادي رخوت، ياتديم
صبحدن آخشاما دك خلقي چاليب- چاپسامدا
گئجه هئچ ائتمهديم احساسِ ندامت، ياتديم
آج توْيوق ياتسا، گرهكدير «داري» گورسون يوخودا
توْخايديم بنده، گؤروب «خاويار» هم «ات» ياتديم
«دهوه»، «پامبيق» يوخوسو گؤرمهليدير، چون چاليشير
من بيليرديم گلهجك روُياما ثروت، ياتديم
بيزلرين ياتماغيدا چونكي عبادت ساييلير
منده دايم يوخونو سانديم عبادت، ياتديم
چون اوْياقليقدا چتيندير منه احساس ائلهمك
قصد ائديب رؤيادا بير بوْللو كرامت، ياتديم
من بيليرديم ائل اوْيانسا، مني راحت قوْيماز
يوخلاديب اوْنلاري، من سوْنراسي راحت ياتديم
منه نه، خلقي آليزليق، ياكي آجليق بوروسون؟
هر سحر خوْش دوروب، آخشامدا سلامت ياتديم
دئديلر: «هم باهاليق، همدهكي، ايشسيزليك وار»
ائتمهديم ذرّه قدهر بنده عنايت، ياتديم
دونيانين لذّتيني چكديم اوْياقليق زماني
گئجهده بلكه گله رؤياما جنّت، ياتديم
«آرش» ايستيردي اوْيانسين مني، سالسين فكره
اوْنادا من اوْخويوب مين دؤنه لعنت، ياتديم
باخاندا دلبريمه، كؤرپه بير مارالدير لاپ
اوْ شهلا گؤزلرايله، خوْش باخار غزالدير لاپ
اوْنو، تك آيليق آلان گون زيارت ائيلهيهرم
اوْروج توتانلارين آختارديغي هلالدير لاپ
هر آيدا، تكجه اوْ بير گونده خوْش باخار اوزومه
اوْگونكي كئچدي، ايشي دعوا، قال ماقالدير لاپ
يارين يانيندا، منيم صفره يئنميش اعتباريم
نه اعتبار دئييم؟ اوزدن ايراق، ريالدير لاپ
دئديمكي، پاك ياشاييم، اوْلماييم فيريلداقچي
بو پاكليق عؤمر بوْيو، بوْينوما وبالدير لاپ
دوشوندوم علم- ادب، انساني ائدهر خوشبخت
حاييفكي، قانماديم اصلاً بو خام خيالدير لاپ
زمانه ميزده بيري باش قوْشارسا وجدانينا
اوْنون ترقّيسي، گون گؤرمهسي محالدير لاپ
بو اؤلكهده، اوْ كسينكي آزاوْلدو پول- پاراسي
هُنرده، فنّده رستمده اوْلسا، زالدير لاپ
اوْ كسكي دلاّل اوْلوب، مخلوقون جيبين سوْيدو
بوجور زماندا، بئله يئرده ايده آلدير لاپ
سالين بير آزجا اوزهرليككي، دگمهسين گؤز- مؤز
باخين بو موفتهخورون قارنينا، خارالدير لاپ
سحر گئدير سوْلا، آخشام دؤنوب، اوْلور ساغچي
دوْداقدا زورنادير، آلسان اله، قاوالدير لاپ
بو تولكو، دايمي قورد تك دومانليق آختاريري
اوْلاندا اوْرتا شولوق، سئوديگي مجالدير لاپ
بيرآزدا انتقاد ائتسهم، ياخار منه بهتان
دئيهر: «لاييك، سكولار، همده ليبرالدير لاپ»
گئنه چيخيب جيزيغيندان آياقلارين، «آرش»
ديلين بيرآزدا اوزانسا، قانين حلالدير لاپ
ياي گئتدي، پاييز گلدي، پاييزدا صفالار وار
توْز- توْرپاغا، هم توستويه دوْلموش، هاوالار وار
باخ «سيما»دا برنامهلره، گؤر نه خبردير
ركلاملاري وار، بوْللوجا «رازِ بقا»- لار وار
هردنده «كيليپ» گوستهريري، حال وئره خلقه
باخ، لذّت آپار، گؤر نه ايلان- قورباغالار وار!
گل تبريزه، ميدان چايينا بير نظر ائيله
ايش ايندي سيچاندان سوْروشوب، اژدهالار وار
اللر وار اوْلا، گؤر نئجه ايشلير بلديّه
سال چوْخلو اوزهرليك، بولارا مرحبالار وار
دؤرد داملا ياغيش ياغسا، گرهكدير گمي گلسين
چون چوْخ خياباندا «آمازون»لار، «كورا»لار وار
هر ياندا يازيلميش: «بو شههرده گدا اوْلماز»
آنجاق خيابانلاردا، دوْيونجا «گدا»لار وار
بوردا، قورو يئرلرده قيزيل قيمتي تاپميش
دلاللار الينده، نه گؤزهل كيميالار وار!؟
هر بير رئيسه، تعيين اوْلوب اللي معاون
بيردير دوْغان، آنجاقكي اوْتوز- قيرخ مامالار وار
گؤردون بيرينين ديپلومو يوْخ، دوكتورا آلميش
بيلكي، يئكه يئرلرده، بؤيوك آشنالار وار
چوْخ گؤزلهمه نفتين يوْلونو، سوفرايا گلمهز
چون ناققاكيمي معدهلر، هم اشتهالار وار
كاش بعضيلرين حربهسي، تك زر- زوْر اوْلايدي
اوْندان داها چوْخ قوْرخمالي، تزوير- ريالار وار
چوْخدورسادا سؤز، بوردا دايان، ساكت اوْل «آرش»
چون هيكلينه ياخماغا، چوْخ افترالار وار